کسی اینجا نیست دل من!
آدم های پاک هرگز خظا نمیکنند،سادگی میکنند!و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست
به اطرافم که مینگرم گویی همگان بهانه ای برای گریستن دارند و خنده هایشان را آن دور دست ها جا گذاشته اند این بار دیگر همرنگ جماعت نمیشوم اشک هایم را در جیب هایم مخفی می کنم و از لج این همه غم دوستی و ترحم خواهی میخندم حتی به تنهایی مترسک و آوارگی مجنون! آن قدر با آواز بلند میخندم که شرم کنند میان نعره های شادیم سخن از اندوه بگویند زیر بارش غصه ها میان رگبار حسرت و بی وفاییها چتری از لبخند به سر میگیرم وباز میخندم نمیدانم چرا اما میدانم که میخواهم بخندم پس میخندم حتی اگر مرا دیوانه بپندارند بسم الله الرحمن الرحیم سلام چی بگم؟ هنوز حتی یه ذره هم نظرم راجع به عشق عوض نشده ولی نمیدونم من که اصلا عشقو قبول ندارم چرا انقدر درباره اش مینویسم؟؟ این چیزی که تا الان من فهمیدم اینه که عشق یعنی یه احساس مسخره که بین یه پسر بینهایت بی احساس و ظاهر بین و یه دختر کاملا لوس و بی مزه و جوگیر وجود داره مگه غیر از اینه؟؟ اگه عشق وجود داشت اون کسایی که به ظاهر عاشقن وقتی معشوقه شون به هر دلیلی ترکشون میکرد مثل مرده ها یه گوشه زانوی غم بغل نمیگرفتن و حداقل به خاطر قدرت نیروی عشق و احترام به اون زندگیشونو عادی و حتی عالی تر از قبل ادامه میدادن همه ی کسایی که میگن عاشقن دارن به خودشون تلقین میکنن چون الان عاشق بودن هم کلاس آدمو بالا می بره مسخره است واقعا!!!! چند وقت پیش داشتم یه تقویم رو ورق میزدم که بالاش شعر بود که یه دفعه این شعرو دیدم اعصابم حسابی خورد شد: تو مثل کوی بن بستی دل من تهی دستی،تهی دستی،دل من اگر یک ذره بو میبردی از عشق به دنیا دل نمی بستی دل من غیر ممکنه بو ببرم!!! بدرود هر لحظه حرفی در ما زاده می شود هر لحظه دردی سر برمی دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چقدر است؟؟؟! "دکتر علی شریعتی" بسم الله الرحمن الرحیم من:سلام سایه جووووونم سایه:سلام،دوباره چی میخوای که این شکلی صحبت میکنی من:خیلی بی احساسی به خدا،هیچی نمی خوام یهو جوگیر شدم گفتم یه خورده تحویلت بگیرم عقده ای نشی سایه:مگه من مثل توام؟؟ من:نه یه خورده بی چشم و رو تری!! سایه:خوب بحرف من:سایه مدرسه ها پس فردا شروع میشه حالا کل مدرسه رو بیخیال که زجر میکشیم کی ساعت ۶ صبح از خواب ناز بلند میشه؟ سایه:آخ میری مدرسه از دستت راحت میشم من:دیگه هم کمتر می تونم بیام نت سایه:خوبه یه خورده کمتر حرف بزنی مردم هم دعات میکنن من:اونو بیخیال وای چه بارونی این چند روز داره میاد ،منم که عاشق بارون همش جلوی پنجره ی اتاقم ولو ام سایه:سرما هم نمی خوری خوشحال بشیم من:....(فحش بود)می خوام به وبم یه خورده سر و سامون بدم رنگ غم گرفته می خوام یه خورده خوشگلش کنم یه شومینه هم میذارم گوشش بالاخره پاییزه و هوا هم سرده یه سماور نفتی هم میذارم اون گوشش قهوه درست میکنم خوبه؟؟؟ سایه:تو فقط یه چند وقت نباش هرکاری می خوای بکنی بکن من:دیگه خداحافظ سایه:خدا حافظ عزیزم من:!!!!!!!!!! پ.ن:عید فطر پسا پس مبارک!!! پ.ن:به علت باز شدن مدرسه ها کمتر میام نت مثلا خر خونم ها خوشحال شدی؟؟ پ.ن:این چند وقته میرم زیر بارون تا شاید یه خورده مغزم شستشو داده بشه به نظرت مفیده؟؟؟ عبور عابر بیدار ممنوع حکایت ها ز،مور و مار ممنوع صدای کرکسان در باغ پیچید حضور هر گل بی خار ممنوع شنیدم از کسی چون مار بی رنگ نشستن پشت هر دیوار ممنوع مهی آمد به روی مه به تندی نگاه هرزه ی بیمار ممنوع قناری از کلاس اخراج گردید از این پس واژه ی گیتار ممنوع هوای تازه ای را آرزو کرد هوس های سیاه تار ممنوع ره رود روان بستیم با سد که با دریای غم دیدار ممنوع خراب آباد دل تنهای تنها رهایی از دل آوار ممنوع متن زیر فراتر از حوصله ی یک انسان عادی است...نخوانی بهتر است!!! درد دل یک دختر... بسم الله الرحمن الرحیم من:سلام سایه:سلام خوبی؟جواب سوالتو پیدا کردی من:نه،میدونی چرا؟چون هیچکس نمیدونه عشق چیه! همه اون چیزی رو که شنیدن دارن میگن یا اون چیزی رو که بر اساس همین شنیدن اسم عشق روش گذاشته شده و بهشون تلقین شده رو دارن میگن سایه:خودت فهمیدی چی گفتی من:نه،بیخیال !اومدم دوباره درددل کنم!! سایه:گوش مفت گیر اوردی دیگه!بگو من:یه نفر درباره ام دچار سو تفاهم شده قضیه از این قراره که دوست من با یه نفر سه سال دوست بوده بعد از سه سال یه جورایی رابطه شون به هم میخوره دوستم میگه من به جای خودم یه دختر دیگه رو بهت معرفی میکنم تو بیخیال من شو پسره هم از خدا خواسته میگه باشه از اون جایی که دوستم آدم بیکار تر از من پیدا نمیکنه شماره ی منو میده به پسره و چند تا دروغ هم درباره ی من به پسره میگه و منو می اندازه وسط ماجرا و خودشم فرار... من حدود ۴۰ روز با این مثلا دوست بودم تا اینکه شب ۲۱ ماه رمضون یهو جوگیر شدم و زدم به سیم آخر(منحول شدم)برگشتم تمام دروغ هامو برای پسره رو کردم و گفتم که من مجبور شدم این دروغ ها رو بگم و حالا هم برای اینکه نه من الکی وابسته بشم نه تو دروغ هامو رو کردم حدودا یه جورایی به پسره رحم کردم چون اون علاوه بر دوستم که سه سال علاف خودش کرده بود میگفت یه دوست دیگه هم داشتم که دختر خیلی خوبی بود ولی نمی دونم چرا بعد یه سال فهمیدم اونی که میخوام نیست برای همین دختره رو پیچوندم و تابستون پارسال هم برای خارج شدن از فشار کنکور میرفتم تو خیابون به دخترا تیکه می انداختم!! این کار ها از طرف یه پسر کاملا عادیه ولی من نمی تونم تحمل کنم برای همین می خواستم یه کار کنم که دیگه دور دخترا رو ماژیک پفی قرمز بکشه ولی در اثر همون تحولات ماه رمضون!و متنفر شدن شدید من از پسرا راستشو بهش گفتم چون واقعا نمی تونستم تحملش کنم حالا اون برگشته میگه خوب نقش بازی کردی و آفرین و فکر نمیکردم تو اینجوری باشی و داغونم کردی و من دیگه عاشق نمی شم و...(همون چیزایی رو گفت که یه دخترو میتونه خر کنه!!!) هرچی تو دلم بهش میگم:خره!بهت رحم کردم حالیش نمیشه برگشت گفت دیگه بهم زنگ نزن منم از خدا خواسته اول یه خورده خودمو لوس کردو بعدش هم گفتم چشم! حالا هم چون نباید بهش زنگ بزنم منتظرم اون پشیمون بشه و زنگ بزنه که هرچی از دهنم در میاد بهش بگم ولی زنگ نمیزنه!!! سایه:جون من فهمیدی چی گفتی؟؟؟؟؟؟ من:نه ولی همه ی این چرت و پرت هارو گفتم که بگم دعا کنید اون زنگ بزنه تا من از این عذاب وجدان راحت شم سایه:خوب اینو نمی تونستی از اول بگی که انقدر کله ی منو نخوری من:... سایه... پنج واروونه چه معنا دارد؟؟ خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت خودم دیدم پسر همسایه پنج واروونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بیگمان میفهمی پنج واروونه چه معنا دارد بسم الله الرحمن الرحیم من سایه من سایه من سایه من سایه من سایه من سایه من سایه من سایه:خیلی داغونی به خدا من:سایه عشق چیه؟؟؟؟به نظر من عشق پوچه!!! تو این دنیا عشق بی معنیه... هرچی شعر بالا رو میخونم نمیفهمم.عشق یعنی خم شدن سقف دل؟؟؟عشق یعنی غم؟ عشق یعنی انتظار؟سایه به خدا من عقایدم این شکلی نبود من یه دختر خیلی احساساتیم همیشه فکر می کردم که من عاشق میشم فکر می کردم که طعم عشقو می چشم ولی الان هرچی می گردم خبری از عشق نیست به نظرم الان عشق یه بازیچه ای شده برای آدما که هر سو استفاده ای از هرکسی که می خوان بکنن تو بهم بگو عشق چیه سایه:عشق...؟ من:دیدی تو هم کم آوردی تو رو خدا یه نفر عشقو به من ثابت کنه پ.ن:برام دعاکنید.فقط همین سلام به کی سلام کردم؟.....سلاممو پس میگیرم....من به خودم قول دادم که فقط برای سایه ام بنویسم پس: سلام سایه ی من ! می دونم دیر اومدم سراغت ولی تازه فهمیدم که هیچکس به غیر از تو حرفامو نمی فهمه...! امروز رفتم تو یه وبلاگ... وبلاگی که داغونم کرد... اول می خوام بهت بگم که چی توش نوشته بود و بعد حرف دلمو میگم اینا رو نوشته بود: من "تمام احساسم"را به زنی روسپی در شهرم فروختم به بهایی اندک آخر داستان من و او تکه تکه های احساسم را در سنگ فرش خیابان دیدم و"بی اعتنا از روی آن رد شدم" واما عشق: "عشق جماعی است دو نفره در تختخوابی شلوغ" "دیگر هیچ زنی مرا ارضا نمی کند" حرفاش منو به خودم اورد... سایه اصلا حالم خوب نیست... من ۱۵ ساله که با تو رودربایستی دارم....با همه ی دنیا رودربایستی دارم...خودت میدونی که تا حالا با هیچکس درددل نکردم ولی دیگه طاقتم داره تموم میشه می خوام بگم چی بهم گذشته....... مثل بچه ی آدم داشتم زندگیمو می کردم که این حقیقت لعنتی بیخ گلومو گرفت:دنیای زناشویی باید می فهمیدم ولی نه انقدر زود...چی میشد اصلا نمی فهمیدم؟ها؟چی میشد؟جوابمو بده تا خفه نشدم.... الان بدن من پاکه پاکه!هیچکس بدن منو لمس نکرده!هیچکس !میدونی چرا؟؟؟چون خودم نخواستم چون داداشم به من پیشنهاد...داده!چون داداشم منو از همه ی پسرا متنفر کرد!!! من از پسرا متنفرم!!!!!!! بدنم پاکه ولی ذهنم چشمم گوشم زبونم همشون یه لایه سیاهی روش کشیده شده!!!!! چقدر ذهنم به این موضوع فکر کرد... چقدر چشمم عکسش رو دید... چقدر گوشم درباره اش شنید... چقدر زبونم........... اگه دیوار های اتاق من زبون داشت.....وای خدای من....چقدر تو خوبی!!!! ستار العیوب من!!!!!!!!!!!!!! من چادری بودم ولی وقتی دیدم ذهنم چشمام گوشم و....لیاقت چادر رو نداره چادرمو گذاشتم کنار... نمی خواستم همه چیزو زیر چادر پنهوون کنم!!!! الانم یه مانتویی ساده ام خیلی ساده... دیگه نظرات وبلاگم برام مهم نیست... اصلا مهم نیست... شهریار با این که از پسر ها بدم میاد و تو هم یه پسری ولی ازت ممنونم که ناخواسته منو آدم کردی....اگه آدم هم نکرده باشی حداقل آرومم کردی!!!! دنیامو باید از اول بسازم...... از خیلی قبل تر... سایه تنهام نذار... چقدر سخته که الان بغضم گرفته ولی نمی تونم گریه کنم..... سخته که الان باید بغضمو خفه کنم و برم وسط جمع و بشم دوباره همون دختر شاد و شنگول... سایه فقط تو راز دلمو میدونی...قول بده به کسی نگی قول؟؟؟؟ بسم الله الرحمن الرحیم سلام نمی شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست تنها نفسی هست ولی همنفسی نیست انقدر نپرسید کجا رفت و کی آمد اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست لطفا تا تمام حرفامو نخوندی نظر نده خدانگهدار













ای مثلا قهوه است!!!












| Design By : Night Skin |


